|
ويژهنامه سالروز شهادت حضرت فاطمه صغري، رقيه (س) |
|
نویسنده گروه تحقيق و پژوهش
|
|
1388/10/30 ساعت 15:04:56 |
|
عصر روز سهشنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند. پرسيد: عمه جان! اينان كجا ميروند؟ حضرت زينب(س) فرمود: عزيزم اينها به خانههايشان ميروند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات پدر را به ياد آورد.

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت؛ به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد،
مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونهاي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند. خبر را به يزيد لعنه الله عليه رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيدالشهداء(ع) را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيدالشهداء(ع) را ديد، سر را برداشت و در آغوش كشيد. بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و نالهاش بلندتر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورتت را به خون رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» «چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟» پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ شود؟ پدر جان كاش خاك بالش زير سرم ميشد، ولي محاسنت را آغشته به خون نميديدم. دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.
نفس المهموم (صفحه: 456) |